مقالات

باور می کنید که این نکات را در مقدمه کتاب های درسی نوشته اند؟
باور می کنید که این نکات را در مقدمه کتاب های درسی نوشته اند؟

هنگامی که محصل بودم  در پایان  سال تحصیلی  که می خواستم  درسم  را از ابتدا  تا  به انتها  و برای امتحان  پایانی  بخوانم  ، چشمم  به مقدمه  کتاب می افتاد  و گاهی  چنان برایم جالب بود  که مدّتی  را غرق  خواندن  آن می شدم و  با خود  می گفتم  کاش  این مطالب  را  در ابتدای سال  خوانده بودم  ، یا گاهی  نکته هایی را در قسمت  سخنی با معلّم  آن می دیدم  که با خود می گفتم  آیا واقعاًٌ معلّم  ما این نکات  را می دانست؟ هر چند متأسفانه  ملتی  کتاب نخوان  هستیم  امّا  یکی از عادات  اشتباه  اکثر  کتاب خوان های ما هم این است  که به سرعت   و عجولانه  از بخش های  نخست  کتاب مانند  مقدّمه  یا پیش گفتار  گذر می کنند .  مسلماً  خواندن  این بخش ها برای درک  بیشتر  و کسب  نتیجه بهتر  و یا روشن تر شدن  ذهن  بسیار مفید می  باشند. شاید خواندن  مقدّمه  کتب درسی  و بخش های  سخنی  با  آموزگار  یا  سخنی  با والدین  برای بسیاری  از والدین  جالب  توجه  و گاه حتّی  تعجب آور  باشد . تعجب آور از این  جهت  که احتمالاً  نکاتی  را در آن ها  می بینند که فرسنگ ها  با افکار  ، ذهنیات  و باورهای  قبلی  ما راجع  به آن درس  خاص  تفاوت دارد .  آگاهی از اهداف  مؤلفین  کتاب  وخواسته  های  ایشان  از دانش آموز مانع  اعمال  فشارهای  غیر ضروری و بیش  از حد  و درعین حال بدون  فایده  بر روی  دانش آموز  و نیز  ایجاد  زمینه  مساعدتری  برای  رسیدن  به اهداف  آن  کتاب  و کمک  به کاربردی  کردن آن  موضوع  در زندگی  فرزندانمان گردیده  و ما را از اجرای شیوه های  کهنه ، منسوخ  شده  و مخرب  مانند  درس پرسیدن  به جای  کاربردی  کردن  آن موضوع  در زندگی  که اکثراً  از زمان  تحصیل  خود  در خاطر داریم  باز داشته  و سبب  رشد  ، شکوفایی ، علاقه مندی  و رغبت بیشتر  کودکان  به درس  و مدرسه  می گردد. در اینجا  قصد داریم  با قرار دادن نمونه هایی از  این بخش  کتاب های درسی ،  توجّه شما را  به پاره ای  از این نکات  جلب  نماییم  ، تا شاید تغییری در دیدگاه  گروهی  از والدین  و درخواست ها ومطالبات  آن ها  از آموزگار ، مدرسه  و دانش آموز  ایجاد نماییم. به عنوان  مثال  به سخنی  با همکاران   و سخنی  با والدین  کتاب علوم  تجربی  پایه  پنجم دبستان  توجّه  نمایید. لطفاً آن را  به دقت  مطالعه  نمایید  و به نکاتی  که در آن آمده است ، توجّه کنید. از شما تقاضا دارم همین امروز مقدمه ی کتاب علوم فرزند خود  را  در هر پایه ای که  هست  نیز مطالعه نمایید. انصافاً چند مورد  از باورهای  کلیشه ای ما درباره  مدرسه  ، کلاس ، معلّم  و دانش آموز  ایده آل  و نیز امتحان و ارزشیابی را نقض کرده  و زیر سؤال  می برد. چه تعداد از آموزگاران  ما هنوز  به شیوه ی  آموزگاران  خود کلاس  های  درس را برگزار  نموده  و کلاس  درس علوم  تجربی  را همچنان  با سخنرانی  و یا در بهترین حالت با  دخالت دادن  دانش آموزان  و پرسش و پاسخ  و بدون  کوچک ترین تجربه ی عملی  برگزار  می نمایند؟ مگر قرار  نیست  مدارس  ، کودکان  ما را برای  ورود به جامعه  آماده  سازند  و ضروریات  نیازهای آینده  را به ایشان بیاموزند  ، حفظ کردن طوطی وار  مطالب  چه سودی  برای آنان  خواهد داشت  و کدام نیاز فردای ایشان را مرتفع  می سازد . مدّت زمان  ماندگاری  آموخته های  حفظی  چه مدت خواهد  بود و هزاران  پرسش  دیگر  از این  دست که  پاسخ  هر یک   می تواند به تنهایی  دلیل محکمی  بر تجدید  نظر  در باورها و تصوّرات  ما ( معلّمین  و  والدین ) نسبت  به شیوه های  سنتی  آموزش  باشد.  آیا مؤلفین  کتاب های درسی  خود به اندازه  ی ما  بر این موضوعات آگاهی  نداشته  اند و یا از علوم روز  ، شیوه  های جدید  آموزش  در سایر  کشورها  و اثرات  آتی  متدهای  آموزشی  و نیازهای علمی آینده ی کودکان بی اطلاع  بوده اند ؟  چگونه  است  که وقتی وسیله ای  را می خریم  به دستورالعمل کارخانه  و افراد  سازنده ی  آن عمل  می  کنیم ، امّا  به توصیه  مؤلف  کتاب ها  خیر !؟  به عنوان  یک مثال دیگر  در این بخش  کتاب اجتماعی پایه چهارم  را مورد بررسی  قرار داده  و قسمت  سخنی  با معلمان را عیناً آورده ایم .  اکثراً  والدین  و معلمین  امروزه   و پس از تغییر محتوای  کتب درسی  معتقدند  که درس ها  بسیار سنگین  و کتاب ها  سخت  و دشوار  شده اند. این درست  است  به شرط اینکه  قرار باشد  کتاب  های جدید به روش های  قدیم تدریس شوند  و دانش آموزان  به شیوه های سنتی  مانند  گذشته است درس ها را روخوانی  کرده  و حفظ  نمایند  و سپس  از پس  جواب دادن  به سؤالات  کلیشه ای  که با درجات  دشواری  متفاوت  از متن  دروس برخاسته اند ، پاسخ  گویند. مگر حافظه  یک کودک ده ساله  چقدر  یاری می کند  که قرار باشد  تمامی  اسامی  و نام  ها و مناطق  و تاریخ های اتفاقات  و سایر  اطلاعات  دیگر  را در خود  جای دهد ؟ و بر فرض  حفظ نمودن  اجباری  آن ها  عمر این اطلاعات و ماندگاری  آن ها  در ذهن  کودکان  تا چه مدت  است ؟ انصافاً  دشوار  نیست  اگر خود ما بخواهیم  مطالب این  کتاب را ذره به ذره  به خاطر بسپاریم؟ در حالیکه  با کمی  توجه به روند  تألیف  این کتاب ،  دقت در فعالیت های داده شده  در هر درس  و نگاهی  به مقدمه  آن در خواهیم  یافت  که هدف  چیز دیگریست  و  دانش آموز کلاس  چهارم قرار نیست  که مطالب  این کتاب را طوطی وار حفظ نماید  بلکه قرار   است به  افزایش آگاهی  از طریق  بالا بردن  روحیه  کاوشگری  و کسب مهارت  های زندگی  و پیوند زدن  آن ها  با زندگی  واقعی  بپردازد. روحیه میهن دوستی  خود را تقویت  کند ، آداب  اجتماعی  را بیاموزد  و تمرین  کند. و به فردی  برخوردار از مهارت  های ضروری  برای زندگی  در جامعه  بدل گردد . هنگامی که  می خواستم  جهت توجه  بیشتر خوانندگان  محترم  زیر قسمت های  مهمی  که در این مقدمه  نوشته شده است خط بکشم ، با خود فکر کردم  که باید  کل این مطلب  را انتخاب کنم.به همین خاطر  تصمیم  گرفتم  که عبارت ها  و جملاتی  را مشخص  نمایم  که با باورهای عمومی  جامعه  ، والدین  و معلمین  فرسنگ ها تفاوت  داشته  و یا  جزء روش های  سنتی  هستند  که هنوز  بخش  عمده ی  آموزش در کلاس های درس  ما را تشکیل  می دهند. امیدوارم این مطلب  تلنگری برای تفکر بیشتر و تجدید نظر در باورهای ما نسبت  به درس ، مدرسه ، دانش آموز خوب باشد و کمک کند  تا تفاوت  «درس خواندن »با «یادگیری » و «تدریس» با« یاددهی »را دریابیم.                                                                                                                                                 ملیحه پورنامداری

نخستین آزمون های سنجش هوش را چه کسی طراحی کرد؟
نخستین آزمون های سنجش هوش را چه کسی طراحی کرد؟

در سال ۱۹۰۴ وزیر آموزش همگانی پاریس از روانشناس فرانسوی( آلفرد بینه)  و گروهی از همکارانش خواست تا روشی را ابداع کنند که بتواند دانش آموزان ناتوان مقطع ابتدایی را که دچار ناکامی تحصیلی گشته و نیازمند توجه ویژه اند  شناسایی نماید. تلاش های این تیم ار روانشناسان به پایه ریزی نخستین آزمونهای هوش انجامید که بعدا آزمونهای بهره هوشی نام گرفتند. در واقع او این آزمونها را به عنوان یک ابزاری عملی برای شناسایی کودکان غقب مانده ذهنی برای  ارائه آموزش های  متناسب با نیاز این کودکان طراحی کرد،اما هنگامیکه دریافت این آزمونها سبب تقویت دیدگاه سنتی درباره هوش می شود از اقدام خود دلسرد شد.  دیدگاهی که بر پایه دو اصل استوار بود: نبوغ و هوش یک عامل وراثتی است. اذهان برتر و استعدادهای خاص در هر موقعیتی برتر خواهند بود.   او نسبت به این ادعا که هوش یک کمیت ثابت بوده و قابلیت بهبود ندارد منتقد بود و می گفت  این یک بد بینی ظالمانه است که باید در مقابل آن ایستادگی کنیم. بسیاری از روانشناسان در این زمینه با او هم عقیده  بوده و اینگونه استدلال می نمایند که اگر هوش تا میزان زیادی ارثی باشد ،تلاش برای بهبود عملکرد آن چه سودی در بر خواهد داشت؟و آیا می توان به پرورش فکری کودکان امیدوار بود چنانچه فاقد این قابلیت ارثی باشند؟ همچنین او منتقد گروهی از روانشناسان دیگر مانند چارلز اسپیرمن بود که تفکر را صرفا حاصل عملکرد هوش می دانستند. او در مقابل استدلال می کرد که تفکر حاصل عملکرد های خرد تر مانند توجه ، مشاهده ، افتراق ، حافظه ، قضاوت ،و...می باشد. او معتقد بود قوای ذهنی که ما از بدو تولد با خود داریم چندان مهم نیستند بلکه چگونگی استفاده از این قوا و نحوه پرورش آنها ست که از اهمیت ویزه ای برخوردار است. او همچنین یک سیستم آموزشی کار محور به نام ارتوپدی ذهنی را پیشنهاد کرد که شامل تمرینات ویژه ای برای تقویت توجه ، حافظه، ادراک ،تجزیه و تحلیل ، ابداع، تشخیص و اراده است. علاوه بر اینها او عامل انگیزه را در آموزش کودکان بسیار حیاتی می دانست و می گفت تنها اگر کسی انگیزه کافی داشته باشد می تواند تحت آموزش قرار گیرد تا هوشمندانه تر عمل کند. همچنین از نظر او آنچه که یک کودک نیاز دارد تعلیم چگونه آموختن است. دست روزگار براین بود که بنیان گدار آزمونهای سنجش هوش ، خود بایستی پیشگام  توسعه و اجرای روش های بهبود مهارت های فکری و هوش گردد. مسیری را که او در این زمینه گشود همچنان ادامه دارد.                   منابع: آموزش تفکر به کودکان / رابرت فیشر/ ترجمه دکتر مسعود صفایی مقدم   هوش های چند گانه در کلاس های درس / توماس آرمسترانگ / ترجمه مهشید صفوی                                                                                                   گردآورنده : ملیحه پورنامداری

شیوه ی « آموزش پنهان» چیست؟
شیوه ی « آموزش پنهان» چیست؟

شیوه ی « آموزش پنهان» چیست؟  شیوه ی رایج آموزش  در کشور ما  از گذشته  تا امروز  با وجود تغییرات  به ظاهر  فراوانی  که در طی  سالها در  نظام آموزشی  ، کتب  درسی  ، روش های  تدریس  و مقاطع  تحصیلی  رخ داده  است ،  همچنان  و با کمال  تأسف  بر پایه  معلّم  محور بودن  استوار است  و معلّمین  ما  در کلاس های درس همچنان « تدریس»  می کنند .  غافل از اینکه  این سبک  آموزش  مدت هاست  که  در نظام  های  موفّق  آموزشی  در دنیا  منسوخ  گردیده است و تلاش  های فراوان به جهت  تغییر  این الگو در کلاس های  درس  کشور ما به  دلایل  گوناگون چندان  ثمر بخش  نبوده است . بنابراین  دانش آموزان ما در کلاس  های درس  حضور  می  یابند  و آموزگاران  مطالب  درسی   را به روش های  مختلف  به آن  ها  « درس  می دهند »که این عمل ،شامل  دادن  یک سری  اطلاعات و دانش صرف  در آن حیطه  درسی  ،  و حتّی اغلب  بدون  به چالش  کشیده شدن  ذره ای از قوای  ذهنی  دانش آموز  می باشد   پس از پایان  تدریس ( با هر نوع  کیفیت)  که آموزگاران  معمولاً  برای این مسئله  دلایلی  همچون  حجم  بالای  مطالب  آموزشی  ، کم بودن  ساعات حضور  دانش آموزان  در کلاس  و مدرسه  به نسبت   حجم  کتب درسی  ، شلوغی  کلاس ها و . . . را مطرح  می نمایند (که در آینده  به این موضوعات  نیز  به تفصیل  خواهیم  پرداخت) ، جهت تثبیت  یادگیری  تمرین ها و فعالیت هایی از آن  موضوع  داده می شود  و دانش آموز  مکلّف  به انجام  آن می گردد.  در این سبک  تدریس ، فارغ  از غلط بودن  ریشه ای  فرآیند یاددهی  - یادگیری  در آن  ،فقط دانش آموزی قادر  به پاسخگویی  تمرین ها  و حل سؤالات  خواهد بود  که آن مطلب  رابه خوبی  از معلّم  و کلاس درس آموخته  باشد  و در غیر این صورت  تلاش وی در جهت  فهم  و حل  مسائل  مربوط به آن  بیهوده  خواهد  بود. امّا  در شیوه ی « آموزش پنهان »  بدون  تدریس  مستقیم  آموزگار  و یا  هر فرد  بزرگسال  یا آگاه  دیگری  ( از جمله  والدین )   فعالیت  ها از ابتدا  با  توجه  به پیشینه  دانش آموز  در داشتن  پیش نیازهای لازم  برای یادگیری آن موضوع  ، به صورت  پلکانی  و مرحله به مرحله  دانش آموز  را به سوی  شناخت  ، فهم  و یادگیری آن موضوع  هدایت  می نماید . در این روش هیچ  نوع آموزش مستقیمی  به فرد  داده نمی شود  و خود  وی  ضمن  پاسخ به  پرسش های چالش  برانگیز  و انجام  فعالیت های  پلکانی  قدم  به قدم  به کشف  آن موضوع  و یادگیری  کامل آن  براساس توانایی  خود  دست می یابد و دانش آموزان با توجه  به تفاوت های  فردی ،  خود به ابداع شیوه های مختلف  پاسخگویی می پردازند. این شیوه ی آموزش کودکان  را به افرادی  تحلیل گر ، دارای  تفکر واگرا  ، خلّاق   و اندیشمند  بدل خواهد ساخت  .  به عنوان  یک مثال  بسیار  ساده و ابتدایی  از این شیوه  ی آموزشی  به نحوه ی  آموزش تلفیقی مفاهیم  چپ و راست ،  کمتر و بیشتر ، مفهوم عدد ۲ و نیز  مهارت دست ورزی  که برای  کودکان  ۵ ساله  طراحی  گردیده است ، توجّه نمایید. همان طور که مشاهده  کردید در مثال فوق در سؤال اول از کودک خواسته شده  تا در دسته ی سمت راست  سیب ها و در دسته ی سمت چپ خیارها را رنگ بزند . از آن جا که  سیب فقط در دسته سمت راست و خیار فقط در  دسته ی سمت چپ دیده می شود  ، این چالش به طور ضمنی  ذهن کودک را  به این سو هدایت  می کند  که کادر حاوی سیب ها در سمت راست  و کادر حاوی خیارها  در سمت چپ قرار دارد. در سؤال دوم علاوه بر مفهوم چپ و راست ، مفهوم عدد ۲ نیز گنجانده شده  امّا طراحی سؤال به گونه ایست که کودک ضمن مواجهه با چالشی اندک ، ناگزیر از انتخاب صحیح کادرهای  چپ و راست بوده و نیز مفهوم عدد ۲ را  در می یابد. با توجه به توضیحات بالا  حتماً خواهید توانست ادامه ی این روند  را در سؤالات دیگر جهت تمرین  مفهوم کمتر و بیشتر و تثبیت یادگیری ، دو مفهوم  قبلی ( چپ و راست و مفهوم عدد ۲) را دریابید. در سایر موضوعات  آموزشی  و مباحث  پیچیده تر نیز به عنوان  مثال  در درس ریاضی  در  مفاهیم جمع ، ضرب  ، مساحت  ، جرم  ، حجم  ، طول  ، زمان  و . . . همین  الگو در طراحی  سؤالات  و تولید  محصولات آموزشی  رعایت  گردیده است به  گونه ای که  در هر موضوع  سؤال قبل  راهنما  و پیش نیازی برای سؤال  و فعالیت بعدی  می باشد. از آن جا که انجام  این  فعالیت ها ذهن  دانش آموزان  و فراگیران را به چالش  کشیده  و با موضوع  مورد بحث  درگیر می نماید ، سبب افزایش  توانایی  تفکّر ، تحلیل  ، حل مسئله  و یادگیری  صحیح  ، عمیق  و ریشه ای  مطالب  در ذهن آن ها خواهد شد.

هوش یا تفکر؟
هوش یا تفکر؟

معمولاً همه ی ما  کارهایی  را که نیاز  به عملیات  ذهنی  و فکر کردن دارند  منسوب  به هوش  می دانیم  . وقتی  کاری  از کودکی  سر می زند که احساس می کنیم  به درک  و فهم  ،توانایی های  ذهنی  و حتّی  دقّت  و تمرکز نیاز دارد،  درباره ی  سطح  هوش  او قضاوت می کنیم . هوش  را موهبتی الهی  می دانیم  که ذاتی و وراثتی  است  و همین مسئله  باعث  می شود  وقتی نشانه  ای  از با هوش  بودن  فرزندمان  می بینیم ناخودآگاه  انتظاراتمان  از  فرزند  بیشتر  می شود  و به آینده  ی تحصیلی  و شغلی  او امیدوار تر  می شویم. از طرفی  اگر  از فرزندمان  رفتاری مبنی  بر بالا  بودن  هوش  او دریافت  نکنیم  به  خاطر  همین باور  وراثتی  بودن  هوش  و استعداد از تلاش  برای رشد او نا امید  می شویم  و با رفتارهای  خود باور  ناتوانی را در ذهن  فرزندمان  می پرورانیم. دانستن  تعریف  علمی  هوش  و بهره ی هوشی  ، آگاهی  از هدف  اصلی  طراحی تست های  هوش  ، اینکه چرا  فردی  مثل  بینه  مدت کوتاهی  بعد  از طراحی اولین  آزمون هوش ، از  این ابتکار  خود پشیمان  شد  و نیز  شناخت  کامل  تئوری ها  و نظریات  باارزشی  مثل تئوری  هوش های  چندگانه  گاردنر و نظریات  پیاژه  که امروزه  در دنیا  مطرح است می تواند دیدگاه  خوبی در زمینه  پرورش  صحیح  توانایی های فرزندان  به ما بدهد. امّا  مهمتر از آن  اینست  که باور اشتباه  صرفاً وراثتی  بودن هوش   را کنار  بگذاریم  و بدانیم  که  شرایط  محیط  تأثیر  بسزایی  در رشد توانایی های  کودکان دارد. تجربه نشان  داده محیط نامساعد منجر به هرز  رفتن  هوش و توانایی  ذاتی  می شود و برعکس ، محیط  غنی  با چالش  های ذهنی  مناسب  می تواند  توانایی های ذهن  را رشد دهد  و انسانی هوشمند  و تحلیلگر  پرورش  دهد . فلاسفه  تعلیم  و تربیت  در کشورهای  توسعه یافته  دنیا  به این نکته  پی برده اند  که باید  در سیستم های آموزشی  خود به دنبال  رشد  و پرورش  توانایی  تفکر  و تحلیل  کودکان  باشند . آن ها  این نکته  را دریافته اند که باید شالوده  و زیربنای  مهارت های فکری  و رشد توانایی های  ذهنی  در دوران کودکی  گذاشته  شود  و در واقع  به دنبال  این هستند  که  کودکانی متفکر  و خلّاق  پرورش دهند. در چنین  کشورهایی  والدین  به این  باور رسیده اند که فرزندشان از همان  ابتدای تولد  نیاز  به محیطی غنی  برای رشد  و زندگی دارد. آن ها  می دانند  که فرزندشان  آنچه  را که  نیاز دارد تا یاد  بگیرد ، باید در جریان  طبیعی  زندگی  ، در  بازی  با  همسالان و در تجربه های  واقعی  کسب کند  نه در کلاس  های درس با ساعت ها  نشستن  روی  نیمکت  و گوش دادن  به آموزش های معلم. آنچه ما در  این سال ها تجربه  کرده ایم  این بوده است  که فراهم کردن  چالش های  ذهنی  مناسب  در هر مرحله  از دوران کودکی  توانایی های  ذهنی  و قدرت  تحلیل  را در بچّه  ها رشد  می دهد و واکنش آن ها  را در مقابل   چالش های  سنگین تر بعدی  شگفت انگیز  می کند.  قبل  از یک  سالگی  گذراندن  یک حلقه  از روی  میله  برای  کودک  چالش خوبی   است ،  در شش  سالگی  کشف  مفهوم  واقعی  اعداد یک رقمی  و پرسیدن  سؤالات  مربوط به آن می تواند ذهن  کودک  را به چالش  بکشد  و امّا  در نه سالگی  شاید  پختن  یک نیمرو  یا اتو  زدن یک لباس  برای  او چالشی  جذاب تر  و مؤثرتر  باشد .  گاهی  اوقات  چند سؤال  به ظاهر  ساده  و آسان  که کودک  با اندکی  تفکر  بتواند به آن ها  جواب  دهد  چالش های مناسبی  برای ذهن  او هستند  و  باعث  رشد  مهارت های  فکری  در او می شوند. این در حالیست که ساعت ها آموزش  مستقیم  درباره ی  یک موضع  فقط می  تواند به سطح  اطلاعات  او بیافزاید  و  ظرف  ذهن  او را  پر کند  بدون اینکه  کوچکترین  تلنگری  به  ظرفیت آن بزند. بنابراین  شایسته  است  به جای  پر رنگ کردن  واژه ی هوش  در زندگی  فرزندانمان  بستری  فراهم  نماییم که  آن ها  را  در  مهارت  تفکر  و استفاده  از توانایی های  ذهنی  خود  در ابعاد مختلف  زندگی  تواناتر سازد  و نسلی  تحلیل گر  ، هوشمند و خلاق را جایگزین  افراد  با سواد ،  تحصیل کرده  و در عین حال  فاقد  تفکر  نماییم.                                                                                                                                نگارنده : مرضیه کاظمی

چگونه  به  کودکان  بیاموزیم؟
چگونه به کودکان بیاموزیم؟

  چگونه به کودکان بیاموزیم؟ بهترین روشهای یاددهی مطالب به کودک چیست؟ آیا تکنیکهای آموزش متفاوت هستند؟ برای مثال آیا شما از یک روش آموزشی یکسان برای بستن بند کفش کودک و آموزش جدول ضرب به او استفاده می کنید؟مطمئنا خیر. امروزه سیستم آموزشی مدارس و چیدمان کلاس های ما به گونه ای است که آموزگار کلاس برای آموزش یک مطلب از یک شیوه واحد برای همه دانش آموزان کلاس استفاده می کند،با هر تعداد دانش آموز،با هر سطح توانایی و با هرویژگی فردی. این مقاله به اختصار به معرفی روش های مختلف آموزش و تدریس به افراد می پردازد. گفته می شود یک روش جامع آموزشی  برای کودکان وجود ندارد.خبرخوب این است که شما می توانید روشها و تکنیکهای متفاوتی  را در این راستا بکار گیرید. قبل از اینکه یک روش را بکار گیرید ،ابتدا دریابید که کودک با چه روشی بهتر می آموزد و از این طریق شما می توانید روشی را برای آموزش به اواستفاده کنید که بهترین روش برای همان کودک است.در اینصورت شما وقتیکه سرعت یادگیری کودک را ببینید شگفت زده می شوید. هنگامیکه شما با روش تدریس ویژه خودش به او می آموزید. کارشناسان ۷ روش یادگیری ابتدایی را معرفی کرده اند:  *دیداری:افرادی که از طریق عکس ها و تصاویر بهتر می آموزند.  *شنیداری:افرادی که از طریق صدا و موسیقی بهتر می آموزند. *کلامی:افرادی که از طریق واژه ها،کلام و یا حتی نوشته ها بهتر می آموزند.  *بدنی:افرادی که از طریق تجربه و تکیه برحس لامسه خود بهتر می آموزند.  *منطقی:افرادی که از طریق منطق و دلیل بهتر می آموزند.  *اجتماعی :افرادی که از طریق تعاملات جمعی بهتر می آموزند.   *انفرادی:افرادی که از طریق مطالعه شخصی بهتر می آموزند. مهم است که به خاطر داشته باشیم که بیشتر کودکان با استفاده از ترکیبی از روشها ی بالا بهتر می آموزند. برای مثال در مورد خودتان بیندیشید : شما از طریق کدام روش بالا و یا ترکیبی از کدامیک از این روش ها بهتر می آموزید؟                                                                                                      گردآورنده  و مترجم :  مهرناز پورنامداری

مقایسه ، مخرب ترین انگیزاننده!
مقایسه ، مخرب ترین انگیزاننده!

یکی  از ضد ارزش هایی که در جامعه  امروز  ما به صورت  پررنگ  وجود دارد  و همه ی  ما هم  در محیط کاری  خود  و هم در روابط  فامیلی  و دوستی  ، نمونه  هایی از آن  را تجربه  کرده ایم  حسادت  و چشم و هم چشمی  است . این روزها همه اعم  از مردم  ، رسانه  ها و بزرگان فرهنگی  جامعه  می توانند  ساعت ها  درباره ی  بد بودن  این ویژگی  اخلاقی  و رفتاری  سخن بگویند  و کودکان  جامعه مان  را از آن نهی  کنند. امّا چرا  بچّه ها  شاهد این  هستند  که این خصلت یکی  از رفتارهای تغییر ناپذیر  بعضی  از  بزرگترها  شده است . ریشه  یابی  این مسئله  کار سختی نیست  ، فقط  کافی است   کلاس های  درسی  را که  از هفت سالگی  پای  ثابت آن ها شدیم  به یاد آوریم . چه  جزء گروه  دانش آموزان خوب بوده ایم  چه در  زمره  دانش آموزان  ضعیف . آیا  آن  قویترین  ابزار  تربیتی  و آموزشی   که اغلب  معلّمانمان  به ویژه  در دوره دبستان  می شناختند و باورشان  براین بود  که برای بچّه ها  انگیزه  بخش  است ، چیزی  به جز مقایسه ی  کردن بچّه ها  و ایجاد رقابت  در میان  آن ها بود ؟  از نمره ی خوب یا  مثبت  و منفی  دادن   گرفته تامبصر  کردن  شاگردان زرنگ؟ انگیزه ی زندگی بخشی که  چند نفری  از بچّه ها  را مثل یک  حباب  توخالی  بزرگ  و بزرگتر می کرد  و به چند نفری  هم این یقین را می داد  که واقعاً  تنبل  و بی عرضه اند  و این حقیقتی  است که می بایست  در همان دوره ی ابتدایی  بپذیرند  و تا پایان  دوران  دانش آموزی  با خود یدک  بکشند  و البتّه  جمع  کثیری  از بچّه ها هم که بین این دو گروه  بودند  ،  دریافته بودند  با تلاش  و پشتکار  می توانند حداقل از برچسب  خنگی  و تنبلی فرار کنند. واقعاً  ما انتظار داریم  آن همه   مقایسه  و رقابت های  ناسالم  بدون  هیچ  اثری  بر فرهنگ  ما سپری شده باشند؟ حال  فکر  می کنم  پیش بینی  تفکرات  ، ارز ش ها  و فرهنگ  نسل بعد  از ما کار  بسیار ساده  ای باشد .  یک نگاه  مختصر به رقابت  های انگیزه بخش  تر  کلاس های  امروز   هم در مهدها و هم در دبستان  ها ،از  کمد جایزه  ها گرفته  تا پولک  هایی  که  در زیر عکس  بچّه های  هر کلاس روی دیوار  چسبانده  شده است  تا معلّم  بتواند در کلاسداری  بهتر عمل  نماید  یا سطح آموزشی کلاس را ارتقاء دهد  ، خود  به ما می گوید  که در اجتماع  آینده ی ایران  عزیزمان  بچّه ها  حسادت و چشم و هم چشمی  را تا چه حد  درک خواهند  کرد و  چه قدر  از آن رنج  برده  و خواهند برد.                                                                                                                   نگارنده : مرضیه کاظمی

پند والدین  یا راهنمای درون؟
پند والدین یا راهنمای درون؟

وقتی  کودک بودیم ، همیشه  مادرم  آبروی  خودش  و پدر  را به رفتار ما  ، درس خواندن  ما ، گفته  ها  و خنده های ما  گره می زد . اگر  به مهمانی می رفتیم  یا مهمان  داشتیم ، قبل  از قرار گرفتن ما  در آن  جمع ، قوانین  لازم ، پیش آگاهی های  احتمالی  و نیز همه آموز ه هایی از آداب  اجتماعی  که بارها  به زبان  خوش  و یا بر اثر  تجربه ای  ناخوشایند  دریافته  بودیم  مرور می گشت. پس  از رهایی  از آن  جمع و اجتماعات  کوچک ، اغلب  تجربه ای  جدید  برایمان  از قضاوت والدین  رقم  می خورد. گاهی  بازخواست به خاطر  رفتاری  که ریشه  در کودک  درونمان  داشت و قاضی  وجودمان  آن را مثبت  انگاشته  بود ، غافل از آنکه  می بایست  از نگاه  بزرگترها و آبرویشان به آن رفتار  بنگریم و البتّه  گاهی  هم بر عکس  بود.  هر وقت هایی که  در آن جمع  و مجلس  به خاطر  تجربیات  قبلی  سعی کرده بودیم  ندای  کودک  درونمان  را از ترس  شماتت  بزرگترهای  جمع  و والدینمان  خفه  کنیم  و در قالب  قوانین  و آداب  تعریف شده  ی ایشان  رفتار کنیم  پس  از رهایی  از جمع  مادر چنان  از  افتخاراتی  که به خاطر  تربیت  صحیح  فرزندان  کسب  نموده  بود ، سخن می راند  که  با خود می پنداشتم  چه شیطان  پستی  در درون  من وجود دارد  که هر لحظه  مرا به بازیگوشی  و شیطنت  ، گفت  و خنده  با همسالان فارغ  از شرایط  زمانی  و مکانی  که در آن قرار دارم ،  ترغیب  می نماید. کم کم  احساس  کردم  که با احساس  نیازم  به شادابی  ، بازی  و آزادی  از قضاوت  و نگاه دیگران  مبارزه  کنم ، همیشه  حواسم  به دیگرانی  که اطرافم  هستند باشد ، رفتارم  آنقدر  سنجیده  باشد  که قضاوت  دیگران  در مورد  نحوه ی تربیتم  به  قدر کافی مثبت  باشد  . پس  ازآنکه  راه  مدرسه  پیش رویم  باز شد  و مدرسه  رفتن  یکی  از وظایف روزانه ام  شد ، تجربیات  کامل تری  را از تربیت  صحیح  و رفتار خوب  ، چشم گفتن  ها ، قانع بودن ها  و  . . . به دست  آوردم  تا آن جا  که یاد گرفتم  علاوه بر بچّه ی خوب  و با ادب   بودن   باید  دانش آموز خوبی  هم باشم  به این معنا  که هر آنچه  را معلّم  می گوید   تحت هر شرایطی   بیاموزم  و به بهترین  شکل سرلوحه  زندگی  ام قرار  دهم  و این است  راه و رسم  کسب  موفقیت  و آینده ای  درخشان. یاد گرفتم  جواب هر سؤال  را دقیقاً  با همان  جملاتی  بدهم  که معلّمم  گفته بود  .  خلاصه  اینکه  در تمام  دوران کودکی  و نوجوانی   و آغاز   سال های  جوانی ام   دلخوش بودم  از اینکه  فرزند خوبی  برای  والدینم  ، دانش آموز تحسین برانگیزی  برای معلّمانم و سد  خوبی  برای طبیعت  درونم  هستم .  در همه ی آن  سالها  هر زمان  که یک لحظه ی شاد از زندگیم ، را مثل  شرکت  در  یک مهمانی   یا بودن   با دوستانم  را برای آینده ی  تحصیلی  و شغلی ام  قربانی  می کردم  یا هر بارکه مجبور بودم    یک درس  کسل کننده  را  از سر بی علاقگی  و اجبار بخوانم  تا بهترین  نمره ها  را کسب  کنم ، این باور  کهنه ی القایی را که برای رسیدن به هر موفقیتی باید سختی  های بسیار کشید دلیلی  برای طبیعت  درونم  قرار  می دادم  تا راهم  را به سوی  کنکور  و موفقیت  های پنهان  در پشت  آن ادامه  دهم.  برای  من  که درس های مورد علاقه ام   ریاضی  و فیزیک  بود و شغل  دلخواهم معلّمی  به نظر می رسید  انتخاب  کردن  یکی از این  دو رشته  در یک دانشگاه خوب  و ادامه تحصیل  در آن   رشته  راه رسیدنم است  به  آینده ای  که قرار  بود  درپس آن  سختی   ها باشد .    وامّا  چه لحظه ی تلخ  و ناامید کننده ای بود  آن لحظه  که در اولین جلسه از درس فیزیک  پایه  از استاد با  تجربه ی  این رشته  شنیدم  ، هر چه  تاکنون  معلّمین  در دبیرستان  به شما آموخته اند دور بریزید  و از اول  آنچه  را ما می گوییم یاد بگیرید ،  و این شروعی   بود  برای اینکه دریابم  دانشگاه  همان  مدرسه است  با قوانین  جدید  ولی  مشابه  ، درس های  سخت تر  ولی  با همان کیفیت ، کتاب  هایی  با همان  قدمت  و کارایی ، علومی  است  که دیگران  کشف کرده اند  و به کار  بسته  اند  و رشد کرده اندو  امروز  ما باید  فقط آن ها  را  یاد بگیریم  و حفظ کنیم  تا بتوانیم  سؤالات  امتحان را جواب  دهیم  . پس از آن روزها  با خودم  فکر کردم  آنانکه  مثل انیشتین  عاشق علم  و یادگیری  آن هستند ، به کجای این  کار کسالت آور دلخوش  کرده اند ؟ آیا منظور آن ها از علم همین است ؟ پس  از پایان  آن ترم  با خود  عهد کردم دیگر  هیچ  فرصت و لذّتی از  زندگی ام را  به خاطر این  کار عبث از دست ندهم  ، دنبال  پیدا کردن  راه واقعی موفقیت  و رضایت  از ندگی بودم . پس از ازدواج  و رهایی از  درس و دانشگاه  تا مدت ها همه ی  وقتم  را برای  رشد  و همراهی  با پسرم  سپری  می کردم  . هر روز  به دنبال  راهی  جدید  برای  بازی  با او و تقویت  توانایی های  او بودم . به تمام  اشیاء پیرامونم  از نگاه  کودکانه و قابلیت تبدیل  آن ها  به اسباب  بازی  می نگریستم . با خود عهد کرده بودم  او را برای رضایت  دیگران تربیت  نکنم. با خود عهد کرده بودم  همیشه از او انتظار چشم گفتن  و اطاعت  نداشته باشم. با خود عهد کرده بودم  فرزندی  توانا  و باهوش  بخواهم  نه دانش آموزی درس خوان . با تمام  این حرف ها  بازهم  داشتم کاخ آرزوهای خودم  را بر روی ستونی  به نام فرزند بنا می کردم. تا اینکه  به عنوان معلم  کلاس اوّل  در یک دبستان غیردولتی  مشغول به کار  شدم . کار دراین  مدرسه به خاطر  دیدگاه  های متفاوت  مدیر آن ، راه جدیدی  از تفکر  و تحقیق راه  به  رویم  گشود  تا بتوانم  در این  مسیر  سبک  خاصی از آموزش را دریابم و با دیدگاهی متفاوت  از دیدگاه  سنتی  و رایج و نیز فراتر  از  دیدگاه قبلی  خودم   اجازه  دهم  فرزندم  مسیر  طبیعی  رشد  را سپری  کند . در واقع دریافتم مسیر  سعادت  هر کس  در طبیعت  وجودش  نهفته است نه  در محیط پیرامونش.                                                                                                   نگارنده: مرضیه کاظمی

عضویت در خبرنامه

باعضویت در خبرنامه از آخرین اخبار و تخفیف ها مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد نمائید

logo-samandehi